1- هیچوقت طرف مقابلت رو احمق فرض نکن
2- همیشه باختت رو به عقب بنداز حتی اگه از باختن مطمئن باشی
3- بدون همیشه کسی که تهدید میکنه ترسو هم هست
4- بذار وزیرت بره اگه با رفتتنش میتونی طرف رو کیش و مات کنی
سلام
نمیدونم اینجا سری میزنی یا نه
ولی این پست رو فقط برای تو نوشتم
دیشب خوابتو دیدم
خواب دیدم که پدر شدی
بهت تبریک میگم![]()
پ.ن: وقتی متن بالا رو مینوشتم یه دفعه یاد وبلاگم افتادم و فکر کردم همه دوستانی که میان اینجا همه به من محرم اند و اینکه خیلی دوسشون دارم........... دوستون دارم![]()
خیلی وقت بود که به این آرامش نرسیده بودم
یعنی تا حالا تجربه اش نکرده بودم!
قصد کردم که دفعه بعدی برم یه جای دیگه برای زلالیت
الان که شب تولدشه قصد کردم
خدا کنه اونم بطلبه
نوشته شده توسط آقای سیامک ولی زاده

امروز عصر گذرم افتاد به کافه نادری تو خیابون جمهوری. اول که واردش شدم یه کم جا خوردم، نمیدونم ولی فکر میکردم که خیلی شیک و آخرین مدل باشه. یه تصویر دیگه ای ازش تو ذهنم داشتم. رفتیم کنار پنجره رو به حیاط بسیار قدیمیش نشستیم. و سفارش دادیم. بعد از چند دقیقه ای که گذشت کم کم یه حسی شروع کرد به نفوذ کردن درونم ، یه حس خیلی خوب و عالی. فکر کنم روح حضور کسایی که سالهای سال اونجا رفت و آمد داشتند بود. ولی هرچی بود خیلی خوب بود. نمیدونم من کجا نشسته بودم، شاید روی صندلی که جلال شروع به نوشتن یکی از کتابهاش کرده بود ، شاید جایی که فروغ سروده بود «مرگ من روزی فراخواهد رسید...» یا ....
یا شاید روزی اینجا دو عاشق دلخسته راستین نشسته بودند، شاید اونروز باران هم میآمد. بهرحال در و دیوار این کافه سرشار از حضور بود.
پ.ن: خیلی دوست دارم که وقتی باد کولر شدید میشه که خیلی سردم میشه سریع برم زیر یه پتوی نرم و گرم و تا زیر چونم ، درست تا زیر چونم پتو را بکشم بالا، یه جور که باد کولر بخوره به صورتم خیلی کیف میکنم، بسیار حال میدهد، خیلی بهتر از اینه که همینچور معمولی تو دمای متعادل اتاق بشینم.
امشب عجب شبی ست
امشب گداخته شده ام
امشب احساس میکنم که دیگر خالص شده ام ، پاک پاک
امشب پس از مدتها آمده ام که با تو سخن گویم
چه روزهایی که چه صمیمانه با هم بودیم
نمیدانم از کجا شروع شد
امشب اعتراف میکنم که از من بود
همه چیز از من شروع شد
چه زیبا صدایم را میشنیدی
چه قدر مرا دوست داشتی
چه فریبا جوابم را میدادی
آیا کسی بود که مثل من او را ببینی؟
چه تلخ است دوری از تو
چه سخت است نبود تو
نبود تو که نه
تو هستی
من دور شده ام
امشب برخلاف تمام شبها اعتراف میکنم که من بودم که دور شدم
تو بودی
چه شد؟ چه شد که اینهمه از تو دور شدم؟
چه شد که من گم شدم؟
کاش که باز هم با هم باشیم
دوریت سخت است ..... بسیار
یادم میآید که تنها تو پناهم بودی
تنها تو بودی که بودی
تنها نیازمند تو بودم
چه شد که دیگران آمدند؟
همین جا و همین لحظه
بزرگا
تو پناهم باش
دوباره بگذار که تنها نیازمند تو باشم
مرا با دگران چه کار؟
مرا ببخش
مرا بی نیاز کن از دیگران
دلم سخت تنگ
سخت دلتنگم
مگر از تو نیستم
دوباره با من باش
میخواهم که تنها تو را ببینم
مرا در دریای وجودت غرق کن
غرق...
چقدر این راننده بد رانندگی میکنه ، تا باید دنده عوض کنه پاشو از رو گاز بر میداره، چرا هربار این راننده ها تمام جنوب شهر رو دور میزنن تا به مقصد برسن ؟ از هرطرف یه مسافر سوار میکنن ، چقدر هوا گرم شده چرا من تو آموزش و پرورش استخدام شدم ؟ چرا اینجام ؟ چقدر از این کارمندهای ریشو بدم میاد. دوست دارم یکی بزنم تو سرشون ... چقدر خسته ام ، چقدر این گربه خودشو بالا میاره ، خدا کنه فوق قبول شم .چقدر از این شهر بدم میاد چقدر فکر میکنم ، همه یعنی اینقدر با خودشون فکر میکنن؟
میتونی مثل یه درخت باشی که برگهای پائین اش زرد شده
ولی از این به بعد میخواد سبز باشه و سبز بشه
از این درختها من دیدم.
من دلم میخواد وقتی با یه آدم خیلی خوب و مهربون ازدواج کردم
وقتی که دختردار شدیم
اسم دخترم رو بذارم «مهتاب».............قشنگه نه؟
محال سر تسلیم فرود می آورد ...
کجایی ای عشق ؟!
که محالهایم
همه برایت صف کشیده اند